ترم چهارمی سابق
پارسال بهار بهار بود... امسال یکی دیگه از ترانه هایی که بازم عاشقشم
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهی نو
بوی یاس جا نماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی ازشمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستونوسرمیکنم
با اینا خستگی مودرمیکنم
فکر قاشق زدن یه دخترچادرسیا
شوق یک خیز بلند ازروی بتههای نور
برق کفش جفتشده توگنجهها
با اینا زمستونو سرمی کنم
با اینا خستگی مودرمی کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سرمی کنم
با اینا خستگی مودرمی کنم
بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سرمی کنم
با اینا خستگی مو درمی کنم
الان خوابگاهم. با سمی و صبا اومدیم سایت. قبلش کلی حرکات موزون از خودمون در آوردیم... درسای فردا هم نخوندم. شام رو با مهناز و رویا و صبا تو هالیدی بندری خوردیم. کلا امروز حالم گرفته بود. صبا الان داره خاطراتم و میخونه و گفت بنویسم .... رو دیدیمش! اما من نمی نویسم! صبا جان لطفا فضولی نکن!
تا بعد!
اومدم بگم من هنوز هستم... و در به درم!
به جان شما!
طبق عادت همیشگی نهار کباب بود. کبابی از گوشت گاو و گوسفند . البته این تشخیص مادر بود. چرا که من با این سنم نمی فهمم که گوشتی که زیر دندانم است از جنس گاو بوده یا گوسفند. برای من نفس عمل که فعل «اکل» می باشد، مهم است! جای شما خالی گوشت گاو و گوسفند مورد نظر (بابا گفت 45000 تومان) با استفاده از یک نصف کیوی، خیلی لطیف و راحت الحلقوم گشته بود که همچنین اعمال هضم و گلاب به روی مبارک دفع را راحت تر می نمود.
موقع خوردن نهار نمی دانم بحث از کجا شروع شد که پدر گفت: «از دست این مچچید خسته شدم.» قضیه ابن بود که بابا مجید را دعوا می کرد که چرا جوراب او را می پوشد و از وقتی مجید بلوغ کرده مایه ی عذاب پدر است با آن لینگ هایش (1) و هر چه پد رجوراب می خرد، مجید می پوشدو دست آخر جوراب های کهنه گیر پدر می آید. درست است که مجید درد این دادگاه از خود دفاع کرد اما کارگر نیفتاد و رای به نفع او صادر نشد چرا که اصلا رایی صادر نشد! دراین قسمت مادر نیز سر شکوه را باز کرد که الان خوب است. آن سال ها که رفتند... آن سال های خوب... آن موقع که جنس مذکر در خانه عبارت بود از بابا، مجید، داداش وگاها آقارضا ... من وقتی لباش ها را می شستم کلی بر سر تشخیص هویت زیر پیراهن و شورت ها به دردسر می افتادم. این کلمه ی «شورت» غوغایی سر سفره بر پا کرد و ما فقط می خندیدیم! اما مادر کماکان ادامه می داد، وی افزود: «حالا شورت آقارضا مشخصه، مایویی اِ...!» در این حین به صورت پنتامیم(2) دست خود را به کشاله ی رانش کشید! در این قسمت من کاملا به شانه ی پدر افتاده بودم و همگی می خندیدند. سپس به ما صورت remote controlمادررا از ادامه ی توضیحات منع کردبم!
در این قسمت عمو ستار گفت: «حالا که گفتی شورت بزار منم بگم!» و ما منتظر که عمو چه خاطره ای از این لباس زینتی دارد که با چنین لحن غم زده ای بیان کرده است! (با این حالت بخوانید که مثلا کسی بگوید: گفتی شورت و کردی کبابم!!!) و عمو داستان خود را چنین مشروح ساخت:
من امسال تابستان 24- بیست و چهار- عدد شورت خریدم!!!
فکّ همه ی ما افتا د که بیست و جها رتا؟؟؟ به قول خودمون توم نوونه!(3) همگی گفتیم عجب! اما جالب اینجاست که این تنها خاطره ای از عمو بود، پارت اصلی چنین بود: اما الان هیچ کدوم نیست! هر کدام راه حلی پیشنهاد کردیم و داداش گفت: شاید شورت ها یک با رمصرف بوده و بعد از هز بار استعمال آن هارا دور می انداختی!!! اما عمو تکذیب کرد که چنبن ادعایی صحت ندارد. در این بین من فقط به این فکر می کردم که مگر مصرف شورت چه قدر است که آدم یک جا بیست و چهار تا بخرد؟ و اکنون این شورت ها شده اند؟ آیا کسی آنها را دزدیده است؟ این سوال هم اکنون نیز در مخیله ی من می چرخد!
تا ساعت 5 کمی بازی کردیم و گفتیم و خوردیم و خندیدیدم وآمدیم خانه. حالا صف حمام شلوغ بود. من خواب را ابتدا ترجیح دادم. اما همین امر موجب شد کلاه عظیمی بر سرم برود. از صدقه ی دولت کریمه آب هاقطع شده بود و ذخیره ی آبی هم با رفتن 3 نفر پیشین به حمام تمام شد. من ماندم و دل تنهایم میان کار در حمام! و مجبور شدم بدون اینکه کارم تمام بشود بیایم بیرون . و الان بیرونم در حالی که موهایم هنوز خیسند و من هیچ حوصله ندارم.
پ.ن۱:لنگ،پا
پ.ن۲:پانتومیم
پ.ن۳:تمام نمی شه!
روز جمهوري اسلامي ايران رو در كرديم. دو در كرديم؟ نه اشتباه نكنيد... به در كرديم. يعني رفتيم بيرون و كمي يا شايد بيشتر از كمي خوش گذشت. حالا چرا ما اين روز را براي به در كردن انتخاب كرديم؟... خيلي سادست. چون داداش فردا كشيك داشت و ما مجبور شديم امروز در بشويم. البته دلايل دبگري هم وجود دارند كه به ترتيب الويت عبارتند از:
1. شنبه دانشجويان بايد به محل تحصيل خود كه همان دانشگاه (يا به قو ل مستر باديردست(1) دانشكاه) برگردند. لذا جاده ها شلو غ است و به دليل خستگي مضاعف اين امكان خيلي سخت است.
2. دوازدهم خيلي خلوت تر و دنج تر از سيزدهم، كه همه ماشاءالله به در شدند، است. اينگونه است كه پدران ما به دلايل مسايل امنيتي ترجيح ميدهند كه محيط خلوت تر باشد! (بلاخره دختر مجرد در خانواده زياد است و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست...)
به دليل وارش هاي(۲) شب هاي ماضي فضاي نه چندان عظيمي بل عريضي از محيط پارك جنگلي مهندس سعيدي آشتياني به لجنزاري بس زيبا تبديل شده بود. بنابر گزارشات ارسالي مدتي از وقت ما صرف پيدا كردن "جا" گذشت. در مورد "جا" چند نكته حائز اهميت است: جا بايد خشك و تمييز باشد. جا بايد در دسترس آب و سرويس (غير)بهداشتي باشد. جا بايد دور از دسترس توريست هاي بي حيا علي الخصوص تهراني هايِ […]باشد. (همه كه مث هم نيستن!) پر واضح است كه پيدا كردن چنين جايي مرد نر مي خواهد و شير كهن كه ما همه ي اين ها را داشتيم. "جا" با خصوصيات فوق پيدا شد. هر چه باشد ما وچه ي (۳) همين جاييم ديگر!
موكت ها گسترده، چادر ها افراشته، باد خنك از جانب خوارزم وزان است و بساط آتش و بوي دود و بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي. و خلاصه با اينا زندگي مو سر مي كنم. چندي از برادران زحمت كش كه خيلي بر گردن اين مملكت حق دارند، چندين اسب را كه از قضا حيوان نجيبي ست و به طور بي ربطي كبوتر زيباست را به پشت خود مي كشيدند. و در ازاي هر يك متر گردش مبلغ هنگفتي حدود 1000 يا 500 تومان مي ستاندند. اين يك سبك كلاسيك در به دست آوردن ما يحتاح زندگي است. به اين صورت كه وقتي مي بينيم يك عده مسافر سر خوش و سر حال که هر چه بهشان بگويي قبول مي كنند به سمتشان ميرويم و پيشنهاد مي دهيم و مطمئناٌ آنها هم قبول مي كنند. یكي مثل پدر مبارك من كه بدون اينكه من از او درخواست كنم به من گفت دخترم برو و سوار شو!
لذت عجيبي دارد اين اسب سواري. بيخود نبود كه پيامبر گفت حتماْ سوار كاري را بياموزيد. البته سوار شدنش كمي تجربه می خواهد. هنگام سوار شن از آن پسرك پرسيدم كه خداي نكرده نكند كمر اسب بنده خدا بشكند! و آن پسرك بامزه جواب داد: نه خانم! تا 500 كيلو بار مي كشه! و من از خودم خجالت كشيدم!
پ.ن۱: With delay hand
پ.ن۲: بارش
پ.ن۳: بچه
پ.ن۴:ادامه ی خاطرات تا اصلاع ثانوی معلوم نیست!
نه نميگم شايد لو برم!!!
سال نو که مبارکه. چه من بگم چه نگم. اگه من بگم مبارک نباشه یعنی نمی شه؟ یا مثلا اگه بگم آقا سال نوت مبارک راستی راستی مبارک میشه؟
جدی میشه؟ راس میگی؟ آقا مرسی! نمی دونستم! عجب چیزیه.
حالا اصلا مبارکه که مبارکه. به من چه؟ چی به من می ماسه؟
بسه دیگه. انقد مزه نریز. اصاب ندارم. چرا؟ نمی دونم!
يكي از ترانه هايي بهاري كه خيلي دوستش دارم. ديشب داشتم راديو گوش ميدادم. همينكه روشنش كردم گفت: «بهار بهار!» از ذوق، مرگ شدم! هيچ وقت نتونستم اين آةنگ رو گير بيارم. خدا رو شكر ورق و مداد دم دستم بود. شروع كردم به نوشتن. بعد سال ها انتظار تونستم از اول تا آخرشو خودم بخونم!!!!
بهار بهار صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار ، چه اسم آشنايي
صدات مياد اما خودت كجايي
وا بكنيم پنجره ها رو يا نه
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر ازفصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جونه
عشقو آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل، باغچه ي ما يه گلدون
خونه ي ما هميشه منتظر يه مهمون
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ كه چه زود قلك عيدي هامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چه قد دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره هارو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
منو با حسي تازه آشنا كرد
يه حرف يه حرف حرفاي من كتاب شد
حيف كه فقط سؤال بي جواب شد
دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود
آنها نمی دانند
همان ها را میگویم، آنهایی که مثلا میدانند
اما
آنها نمیدانند
آنها این سرما را درک نکرده اند
و از سرما نسوخته اند
آنها چیزی نمیدانند و هیچ وفت درک نخواهند کرد
چرا که بالای من نشسته اند و جایشان گرم است
و می خندند و حرارت بدنشان بالا میرود
و بعد دستور میدهند
که بخاری را کم کنم
و سرکشی را با باز کردن پنجره ها تهدید می کنند
آری آری...
نه نه ....
آنها نمیدانند ممکن است من این پایین یخ کنم
به خدا سوگند صبا و سمیرا و رویا که تخت طبقه ی بالا هستند
نمی فهمند من که پایین نشسته ام سردم میشود
آخر تقصیر من چیست که در اثر جریان همرفتی گرما به بالا میرود و پایین نمی ماند
مگر من گفتم؟
عجب گیری دکتمی...
آری آری
آنها نمی دانند